Tuesday, June 1, 2010

داستان سكس من و خاله ام و پسرش

با سلام من آرين هستم و اولين بارمه كه توي وبلاگ خاله بازي داستان مي نويسم.
به ياد داشته باشيد من 16 سالمه و اون موقع كه اين اتفاق افتاد 14 سالم بود و يه خاله دارم كه اون موقع 42 سالش بود و پسر خالم هم 12 سالش بود.
يك روز تابستاني گرم بود و من رفته بودم خونه مادر بزرگم كه خالم و پسر خاله ام رو ببينم (چون خالم و پسرش پيشه مادر بزرگم زندگي مي كردند) خيلي گرم بود من هم يه شلوار بگ دو جيب پوشيده بودم كه اگر شق مي كردم كاملا ضايع مي شد. رسيدم دم در و زنگ رو زدم و رفتم تو بعد از حال احوال پرسي و ماچ هاي محكمي كه روي صورت خالم كاشتم اومدم توي اتاق كه با پسر خالم بشينيم بازي كنيم و از اين حرفا
اونروز يادمه كه خيلي حشري بودم و اگر به قول معروف گفتني سنگ رو هم بهم مي دادي مي كردم. :دي
خلاصه من از اتاق اومدم بيرون و به پسر خالم گفتم همونجا واستا من الان ميام رفتم تو اون يكي اتاق كه خالم توش بود يهو به يك چيز تعجب آور برخوردم خالم داشت با خودش ور مي رفت ولي جوري نبود كه منو ببينه يعني پشتش به من بود منم فرتي شق كردم داشتم از اضطراب مي مردم و به اين فكر مي كردم كه چيكار كنم
اگه برم كه خالم رو با اون ك*و*ن و ك*و*س از دست دادم اگزم نه كه آبروم ميره ولي يك لحظه نمي دونم چي شد يهو زد به سرم و رفتم جلو ك*ي*ر*م رو از رو شلوار چسبوندم در كونش يهو جا خورد و مي خواست جيغ بكشه كه تا منو ديد ساكت شد نمي دونم چرا جيغ نكشيد و گذاشت من كارمو راحت انجام بدم سرشو گرفت پايين و منم نامردي نكردم بهش گفتم خاله جون بشين زمين . روي دو زانوش نشست من كيرمو در اوردم دادم دستش گرفت اول يه ذره كيرمو بالا پايين كرد بعد گذاشت تو دهنش وايييييييييي عجب ساكي مي زد اين خاله من واي . ديگه داشت آبم مي ريخت تو دهنش كه گفتم خاله بسه بايد به كونتم يه چيزي برسه . بعد خنديد و گفت از كون نه خاله جون . گفتم پس از كجا گفت از كسم بكن گفتم باشه خاله هر چي تو بگي بعد خوابيد رو تخت تا اومدم بذارم تو كسش يهو احسس كردم يه نفر دم در واستاده داشتم از ترس ميمردم نگاه كردم دم در ديدم پسر خالم داره با تعجب نگاه مي كنه يهو خالم گفت پسرم تو هم بيا مامان خوشگلتو بكن ديگه.
خلاصه پسر خالم كيرشو گذاشت دهن مامانش منم مامانشو تا 2-3 دقيقه كردم اما ديگه طاقت نيووردم و آبم رو ريختم روي شكمش. بعد هم پسر خالم رو تا 5 دقيقه كردم و اين داستان تموم شد.
اما از اون به بعد ما هر جمعه كه مادر بزرگم ميرفت بيرون با هم ديگه س.ك*س مي كرديم.
يادمه يه بار پسر خالم آبشو ريخت تو ك*س مامانش اما اتفاقي نيوفتاد.
الان هم ديگه تهران نيستن كه من بخوام بكنم شون.

No comments:

Post a Comment

Post a Comment